یک داستان واقعی از امید و بازگشت به زندگی...

یک داستان واقعی از امید و بازگشت به زندگی...



گاهی گذشته، درست وقتی در می زند که انتظارش را نداری،…
گاهی یک ضربه آرام به درِ اتاق مددکاری کافی است تا سال‌ها خاطره، تلخی، اشک، تلاش و امید دوباره زنده شود…
امروز، نهم شهریورماه ۱۴۰۵، حوالی ساعت ۱۱ صبح، مدیرکل محترم بهزیستی، جناب آقای دکتر گازرانی، به همراه هیئت همراه، در بازدید از مجتمع حمایتی الزهرا و اورژانس اجتماعی، دیداری گرم و صمیمی با همکاران داشتند.
پس از پایان دیدار مدیرکل محترم، در حالی که مشغول نوشتن گزارش مددکاری بودم، ناگهان صدای ضربه‌ای به در، حواسم را پرت کرد.
سرم را بلند کردم…
خانم «ل.ح» بود؛ همراه پسرش سامان.
با لبخند وارد شد، نگاهی به من کرد و گفت:
«سلام منو یادتون هست؟ امروز روز تأسیس اورژانس اجتماعیه… اومدم دیدنتون. امروز وارد سال دهم پاکی‌ام می‌شم.»
همین چند جمله کافی بود تا تمام سال‌های گذشته دوباره در ذهنم زنده شود؛ روزهای تلخ و شیرینی که با او و خانواده‌اش گذشت.
همسرش فوت کرده بود و او مانده بود و سه فرزندش؛ سارا، سعیده و سامان.
مادر، سرپرست خانواده شده بود؛ اما زندگی روی خوشی به آنها نشان نمی‌داد. خانواده درگیر آسیب‌های اجتماعی شده بودند؛ بچه‌ها ترک تحصیل کرده و گرفتار اعتیاد شده بودند و مادر نیز درگیر اعتیاد و تکدی‌گری بود.
روزهای سختی بود…
پس از ترک اعتیاد و ترخیص از بیمارستان امام رضا(ع)، سارا و سعیده با پیگیری مددکاری به خوابگاه مرکز مداخله در بحران تحویل داده شدند و سامان نیز به مرکز کودکان خیابانی سپرده شد.
اما قصه این خانواده قرار نبود همین‌جا تمام شود…
مادر با حمایت، همراهی و پیگیری مددکار اجتماعی وارد مسیر بهبودی شد. با رایزنی مددکاری، شغل مناسبی پیدا کرد، روی پای خودش ایستاد و توانست یک خانه کوچک برای خودش فراهم کند.
سال‌ها گذشت…
امروز، این مادر ۹ سال پاکی را پشت سر گذاشته و وارد سال دهم زندگی بدون اعتیاد شده است.
او امروز به عنوان عضوی از انجمن معتادان گمنام، تجربه و امیدش را با دیگران به اشتراک می‌گذارد و تا امروز، به گفته خودش، به بیش از پانصد نفر کمک کرده تا مسیر پاکی را آغاز کنند و به زندگی برگردند.
زنی که روزی خودش به یک دست یاری نیاز داشت، امروز دست صدها نفر دیگر را گرفته است.
فرزندانش هم هر کدام مسیر زندگی خودشان را پیدا کرده‌اند.
سعیده ازدواج کرده و حالا مادر یک پسر کوچولوی زیباست.
و سارا، همان دختری که روزی ترک تحصیل کرده بود، امروز دیپلم گرفته و در یکی از رشته‌های هنرهای دستی مقام اول کشوری را کسب نموده است و همچنان برای آینده‌اش رویاهای بزرگ‌تری دارد.
من به مادر و سامان نگاه می‌کردم و در ذهنم صحنه‌های تلخ و شیرین آن سال‌ها مرور می‌شد.
چه روزهایی گذشت…
وقتی می‌خواست برود، دستم را به گرمی فشرد و همان دعای همیشگی‌اش را گفت:
«خداوند بهترین‌ها رو نصیبتون کنه…»
و همراه سامان از مرکز خارج شد.
در بسته شد و من ماندم و یک دنیا خاطره…
آن لحظه دوباره با خودم فکر کردم:
پشت هر پرونده مددکاری، فقط چند برگ کاغذ و چند گزارش نیست؛ پشت هر پرونده، یک انسان، یک خانواده و گاهی یک آینده وجود دارد.
شاید زیباترین معنای اورژانس اجتماعی همین باشد؛ اینکه درست در سخت‌ترین لحظه زندگی یک انسان، کسی باشد که بگوید:
«هنوز می‌شود از نو شروع کرد.»
و امروز، در روز تأسیس اورژانس اجتماعی، چه هدیه‌ای برای یک مددکار شیرین‌تر از اینکه مددجویی بعد از سال‌ها دوباره درِ اتاقش را بزند؛ نه برای کمک خواستن، نه برای حل یک بحران…
بلکه فقط برای اینکه بگوید:
«منو یادتون هست؟ اومدم دیدنتون… امروز وارد سال دهم پاکی‌ام می‌شم.»
خدایا، به همه همکارانم که در خط مقدم کاهش آسیب‌های اجتماعی ایستاده‌اند، توان، صبوری و آرامش عطا کن؛ خستگی‌هایشان را به امید و تلاش‌هایشان را به بهترین نتیجه تبدیل کن.
خدایا، همیشه پناه و پشتوانه مددکاران، روانشناسان و همه همکارانی باش که برای بازگشت انسان‌ها به زندگی تلاش می‌کنند.
بیست و هفتمین سالگرد تأسیس اورژانس اجتماعی بر همه همکاران پرتلاش و دلسوزمبارک.
خدایا چنان کن سرانجام کارتو خشنود باشی و ما رستگار. تنظیم کننده : ملیحه اسدی پور مددکار اجتماعی مرکز مداخله در بحران
#کنگره_ملی_۲۴۰۰_شهید_خراسان_جنوبی
#مدیریت_رسانه_و_روابط_عمومی_بهزیستی_خراسان_جنوبی
#مهر_آوا_رسانه_اطلاع_رسانی_بهزیستی_خراسان_جنوبی

کد خبر 203557

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 11 =

خدمات الکترونیک پرکاربرد